مجتمع غيرانتفاعي آموزش

Home Up آموزش پرورش تاریخچه

 

زيارت عاشورای معروفه کامل - فايل صوتی

 

Click here to read this text with Acrobat Reader

تولد :

                تولد باسعادت حضرت سيدالشهداء عليه السلام  بنابرمشهورروزسوم شعبان سال سوم می باشد در اين روز ملائكه آسمان ها به تهنيت پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله  به اين مولود مسعود آمدند و از خاك قبر آن مظلوم براي رسول خدا صلي الله عليه و آله آوردند و اورا تعزيت نيز بگفتند و فطرس ملك يا دردائيل به آن طفل معصوم و امام مظلوم پناه برد و خداوند او را بخشيد و به جاي خودش برگردانيد .

                روز تولد آن حضرت را روز پنجم شعبان سال سه و روز سي ام ربيع الاول سال سه نيز گفته اند و لكن مشهور روز سوم ماه رجب مي باشد .

                و براي اين روز شريف اعمالي ذكرشده است كه هر كس بخواهد به كتاب هاي دعا مراجعه نمايد .

حركت از مدينه :

                بعد از هلاكت معاويه در شب 27 يا 28 رجب سال 60  وليدبن عقبه حاكم مدينه جناب سيدالشهداء را به خانه خود طلبيد و خبر مرگ معاويه و خلافت يزيد را با آن حضرت عرض كرد و خواست از آن جناب بيعت بگيرد . حضرت آن شب را مهلت خواست و شب يكشنبه 29 از بيم مخالفان با اهل بيت خود از مدينه به جانب مكه حركت كرد ، پس از آنكه سرقبرجد و مادر و برادر خود رفت و وداع كرد و از راه اعظم حركت فرمود و آيه شريفه « فخرج منها خائف يترقب » را قرائت فرمود و روايت شده كه چون امام حسين عليه السلام  اراده خروج از مدينه فرمود زنهاي بني عبدالمطلب از عزيمت آن حضرت آگاهي يافتند  به خدمت آن حضرت شتافتند و صدا را به نوحه و زاري بلند كردند تا آنكه آن حضرت در ميان ايشان عبور فرمود و ايشان را قسم داد كه صداهاي خود را از گريه و نوحه ساكت كنيد و صبر پيش آوريد . آن محنت زدگان جگر سوخته گفتند كه پس نوحه و زاري را براي چه روزي بگذاريم ؟ به خدا سوگند كه اين زمان نزد ما مانند روزي است كه حضرت رسول اكرم صلي الله عليه و آله  از دنيا رفت و مثل روزي است كه امير المومنين و فاطمه و رقيه و زينب و ام كلثوم و دختران پيغمبر از دنيا رفتند ، خدا جان ما را فداي تو گرداند ، اي محبوب قلوب مؤمنان و اي يادگار بزرگواران سپس يكي از عمه هاي آن حضرت آمد درحاليكه مي گريست و گفت گواهي مي دهم اي حسين كه در اين وقت شنيدم كه جنيان برتو نوحه مي كردند .

                موافق روايات ، « ام سلمه » زوجه طاهره رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم  در وقت خروج آن حضرت به نزدآن حضرت آمد و عرض كرد اي فرزند گرامي مرا  اندوهناك مگردان به بيرون رفتن به سوي عراق زيرا كه من شنيدم از جد بزرگوار تو كه مي فرمود « فرزند دلبند من حسين در زمين عراق كشته خواهد شد ، در زميني كه كربلا مي گويند . » حضرت فرمود كه اي مادر به خدا سوگند كه من نيز اين مطلب را مي دانم و من لامحاله بايد كشته شوم و مرا از رفتن چاره نيست و به فرموده خدا عمل مي نمايم به خدا قسم كه من مي دانم در چه روزي كشته خواهم شد و مي شناسم كشنده خود را و مي دانم آن بقعه را كه در آن مدفون خواهم شد و مي شناسم آنان را كه با من كشته مي شوند از اهل بيت و خويشان و شيعيان خود و اگر خواهي اي مادر به تو بنمايم جايي را كه در آن كشته و مدفون خواهم گرديد . حضرت فرمود كه اي مادر خداوند مقرر فرموده و خواسته مرا ببيند كه من به جور و ستم شهيد گردم و اهل بيت وزنان مرا وجماعت مرا متفرق و پراكنده ديدار كند و اطفال مرا مذبوح و مظلوم و اسير و در غل و زنجير نظاره فرمايد در حاليكه ايشان استغاثه كنند و هيچ ناصري و معيني نيابند پس فرمود اي مادر قسم به خدا كه من چنين كشته خواهم شد اگرچه به سوي عراق نيز نروم مرا خواهند كشت .

ورود حضرت به مكه :

                روز سوم شعبان سال 60  جناب سيدالشهداء عليه السلام  وارد مكه شد و چون كوفيان فهميدند كه آن جناب سر از بيعت يزيد برتافته و به جانب مكه شتافته كاغذهاي متواتر و متوالي خدمت آن حضرت نوشتند و او را به كوفه طلبيدند ، رسولان اهل كوفه نامه هاي ايشان را براي امام حسين عليه السلام  به مكه رسانيدند وپيوسته كاغذها ونامه ها رسيد تا نيمه ماه ، دوازده هزار كاغذ نزد آن حضرت جمع شد. پس در روز نيمه شعبان 60 مسلم بن عقيل پسرعموي خود را به جانب كوفه روانه كرد و كاغذ هاي كوفيان را جواب فرمود و در آن نوشت كه فرستادم به سوي شما برادر و پسر عم مورد اعتماد اهل بيت خويش مسلم بن عقيل را ، پس اگر او بنويسد به سوي من كه مجتمع شده است راي عقلا و دانايان و اشراف شما برآنچه در نامه ها درج كرده اند، همانا به زودي به سوي شما خواهم آمد انشاءالله .

                مسلم بن عقيل روز هشتم ذالحجه سال 60 در كوفه خود را ظاهر كرد و اصحاب خود را امر به خروج فرمود ، به اندك زماني از اصحاب مسلم مسجد و بازار مملو شد و دور قصر دارالاماره را گرفتند و كار را بر ابن زياد تنگ كردند . اتباع ابن زياد كوفيان را ترساندند و از كمك مسلم ايشان را سست گردانيدند . كوفيان بناي نفاق و تفرقه نهادند و پيوسته از دور مسلم پراكنده شدند تا شب داخل شد و از آن جماعت باقي نماند جز سي نفر .

                مسلم نماز مغرب را در مسجد به جا آورد وچون از مسجد پاي بيرون نهاد ديگر كسي با او نبود . پس تنها متحيرانه در كوفه مي گرديد تا به در خانه « طوعه » رسيد و آن زني بود كه به انتظار پسر خود بر در خانه ايستاده بود ، چون نظر مسلم به طوعه افتاد سلام كرد و شربت آبي طلبيد طوعه آب آورد و مسلم آشاميد و آنجا نشست. طوعه ظرف آب را به خانه برد وگذاشت و برگشت، ديد مسلم آنجا نشستته است ، عرض كرد:  اي بنده خدا مگر آب نياشاميدي ؟ فرمود بلي، گفت : برخيز و به خانه خود برو ، مسلم جواب نفرمود . دوباره تكرار كرد ، جواب نشنيد ، تا دفعه سوم گفت : سبحان الله ! اي بنده خدا برخيز ، به سوي اهل خود برو ، چه بودن تو در اين وقت شب بر در خانه من شايسته نيست و من هم حلال نمي كنم . مسلم برخواست و  فرمود يا اَمَةَ الله مرا در اين شهرخانه وخويشي و ياري نيست. غريبم و راه به جايي نمي برم  ، آيا ممكن است به من احساني كني ومرا در خانه خود پناه دهي و شايد بعد از اين من مكافات كنم . عرض كرد قضيه شما چيست ؟ فرمـود من مسلم بن عقيل هستم كه كـوفيان مرا فريب دادند و دست از ياري من برداشتند و مرا بي كس و تنها گذاشتند. طوعه مسلم را به خانه آورد و او شب عرفه را در خانه طوعه بود. روزنهم ذالحجه لشگر آمدند براي قتال او و با او محاربه كردند تا آنكه آن جناب را دستگير كردند . در كتاب كامل بهايي آمده است كه مسلم شب را درخانه طوعه بماند، صبح چون صداي شيهه اسبان را شنيد دعامي خواند ، دعا را به تعجيل به آخر رسانيد و سلاح پوشيد و با طوعه گفت كه آنچه بر توبود اي طوعه از نيكي كردي و از شفاعت رسول خدا صلي الله عليه و آله نصيب يافتي من دوش در خواب بودم عمويم اميرالمؤمنين علي عليه السلام را ديدم ، مرا گفت: فردا پيش من خواهي بود . لشگر بر در خانه رسيد، مسلم ترسيد كه آتش در خانه زنند از خانه بيرون رفت و چهل و دو مرد از آن ملاعين را بكشت . و شهادت مسلم در روز نهم ذالحجه سال 60  واقع شد . هم چنين شهادت هاني ابن عروه كه از ياران اميرالمؤمنين عليه السلام و در جنگ جمل ملازم ركاب آن حضرت بود و رجز مشهوري خواند .

                و از طرف ديگر در همان ايام عمروبن سعيد ابن العاص با جماعت بسياري به بهانه حج به مكه آمدنـد و از جانب يزيد مامور بودند كه امام حسين عليه السلام را در مكه به هـر حال كه باشد بگيرند و به نزد يزيد ببرند يا آنكه او را به قتل برسانند . ناچار امام حسين عليه السلام مطابق قانون شرع احرام حج را به عمره عدول فرمودواعمال عمره را به جا آورد وبه سوي عراق حركت فرمود.

ورود اهل بيت به كربلا :

                بعد از حدود سه هفته يعني روز دوم محرم سال 61  حضرت امام حسين عليه السلام  به زمين كربلا ورود فرمود و  چون به آن زمين رسيد پرسيد كه اين زمين چه نام دارد ؟ گفتند كربلا، چون نام كربلا شنيد گفت  اَلّلهُم اِنِّي اَعوذُ بِكَ مِنَ الكَربِ وَ البَلاء . سپس فرمود اين جا ، جاي كرب و بلا  و محنت و عنا است ، فرود آييد كه اينجا منزل و محل خيام ما است . اين زمين جاي ريختن خون ما است و در اين مكان واقع خواهد شد قبر هاي ما . خبرداد جدم رسول خدا صلي الله عليه و آله به اين ها پس در آن جا فرود آمدند .

                روز بعد يعني روز سوم محرم عمربن سعد با چهار هزار سوار به كربلا وارد شد و فرستاد نزد امام حسين عليه السلام  كه براي چه به اينجا آمده ايد ؟ آن حضرت جواب داد براي آنكه اهل كوفه به من نامه ها نوشتند و مرا به اينجا طلبيدند .

                روز به روز لشگر براي ياري عمرسعدوارد شد تا روز ششم محرم بيست هزار سوار نزد او جمع شدند. عمرسعد روز هفتم به دستورابن زياد شخصي به نام عمروبن حجاج را با پانصد سوار بر آب فرات موكل كرد و امام حسين عليه السلام  را از آب منع كرد . به جهت نامه اي كه ابن زياد در اين باب براي او نوشته بود .

روز نهم – تاسوعا – :

اين روز روز اندوه و حزن اهل بيت علهيم السلام است .

                شيخ كليني از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه آن جناب فرمود تاسوعا روزي بود كه امام حسين عليه السلام  و اصحابش را در كربلا محاصره كردند و سپاه شام بر قتال آن حضرت اجتماع كردند و ابن مرجانه و عمرسعد خوشحال شدندبه سبب كثرت سپاه و زيادي لشگر كه براي آن ها جمع شده بود و جناب حسين عليه السلام و اصحابش را ضعيف شمردند و يقين كردند كه ياوري از براي آن حضرت نخواهد آمد و اهل عراق او را مدد نخواهند نمود پس فرمود پدرم فداي آن ضعيف غريب .

                در اين روز شمربن ذي الجوشن بانامه ابن زياد در باب قتل امام حسين عليه السلام وارد كربلا شد و ابن سعد برحسب آن نامه مهياي قتل آن حضرت شد . لاجرم وقت عصربود كه لشگر خود را بانگ زد كه يا خيل الله اركبي و بالجنه ابشري  يعني اي لشگر خدا سوار شويد و به سوي وعده گاه بهشت برويد !

                لشگر نامسعود او سوار و رو به قشون سيدالشهداء آوردند در حاليكه آن حضرت در پيش خيمه شمشير خود را در بر گرفته بود و سر به زانو نهاده بود و به خواب رفته بود . جناب زينب چون هياهوي لشگر را شنيد به نزد برادر دويـد ، عرض كرد : برادر مگر صداهاي لشگر را نمي شنويد كه نزديك شده اند ، پس حضرت سر از زانو برداشت و به خواهر فرمود كه اي خواهر اكنون رسول خدا را در خواب ديدم كه به من فرمود توبه سوي من خواهي آمد . حضرت زينب تا اين خبر را شنيد بر صورت زد و وايلا گفت . حضرت فرمود كه اي خواهر ويل و عذاب از براي تو نيست ، صبر كن و ساكت باش خدا ترا رحمت كند . پس جناب عباس را فرستاد تا تحقيق كند چه مطلب شده ، چون معلوم شد كه بناي قتل است ، آن شب را از ايشان مهلت خواست كه قدري نماز و دعا و استغفار به جا آورد .

 

شب عاشوراء  سال 61  :

در اين شب جناب سيدالشهداء اصحاب خود را جمع كرد و خطبه اي خواند و كلماتي با آنها فرمود كه حاصلش اين است كه من بيعت خود را از شما برداشتم و شما را به اختيار خودتان گذاشتم تا به هر جانب كه خواهيد كوچ كنيد و اكنون پرده شب شما را فرو گرفته تاريكي شب را راهوار خود قرار دهيد و به هر سو كه خواهيد برويد . اهلبيتش عرض كردند براي چه اين كار بكنيم ؟ آيا براي اينكه بعد از تو زندگي كنيم ؟ خداوند هرگز نگذارد كه ما اين كار ناشايسته را ديدار كنيم و اصحاب نيز هريك به اين نحو كلماتي گفتند وشهادت درخدمت آن حضرت را بر زندگي دنيا اختيار نمودند.

                از جناب علي بن الحسين عليه السلام روايت است كه فرمود : در آن شبي كه پدرم در صباح آن شهيد شد من به حالت مرض نشسته بودم و عمه ام زينب پرستاري من مي كرد كه ناگاه ديدم پدرم كناره گرفت و به خيمه خودرفت و باآن جناب بود « جون » آزاد كرده ابوذر و شمشير آن جناب را اصلاح مي نمود . پدرم ابياتي را تكرار مي كرد و من حفظ كردم پس چون دانستم كه از خواندن آن ها چه اراده كرده گريه گلـويم را گرفت ، بر آن صبر نمودم و اظهار جزع ننمودم و عمه ام زينب برخاست و بيخودانه به جانب آن حضرت شتافت وگفت : اين وقت زماني را ماند كه مادرم فاطمه و پدرم علي و برادرم حسن از دنيا رفته ، چه اي برادر تو جانشين گذشتگان و فرياد رس بازماندگاني . حضرت به جانب او نظر كرد و فرمود : اي خواهر نگران مباش كه شيطان حلم ترا نربايد و اشك در چشم هاي مباركش بگذشت و به اين مثل تمسك جست  : لوترك القطا لنام  يعني اگر صياد مرغ قطا را به حال خود گذاشتي آن حيوان در آشيانه خود شاد بخفتي . زينب گفت : يا ويلتاه ، آيا به ستم جان شريفت گرفته خواهد شد ؟ پس اين مطلب بيشتر دل مرا مجروح خواهد نمود . پس جناب امام حسين عليه السلام او را به كلماتي چند تسليت داد . پس از آن فرمود : اي خواهر ترا قسم مي دهم و بايد كه به قسم من عمل كني . گاهي كه من كشته مي شوم گريبان در مرگ من چاك مزني و چهره خويش را به ناخن نخـراشي و از براي شهادت من به ويل و ثبور فرياد نكني . پس سيد سجاد عليه السلام فرمود كه پدرم عمه ام را آورد و در نزد من نشانيد .

                روايت است كه حضرت امام حسين عليه السلام در آن شب فرمود كه خيمه هاي حرم محترم را به يكديگر متصل كردند و بر دور آن ها خندقي حفر كردند و از هيزم پركردند كه جنگ از يك طرف باشد و دشمن نتواند متعرض خيام حرم شود .

                خدا داند كه آن خداپرستان در شب آخر عمرشان چه زحمت ها كشيدند و از حفر خندق و جمع كردن هيزم و تحصيل آب براي وضو و غسل و شستن جامه هاي خويش كه كفن هاي ايشان بود و چه عبادت ها و تضرعات و مناجات با قاضي الحاجات كه در آن شب به جا آوردند و پيوسته صداي تلاوت بلند بود و شايسته است كه شيعيان به آن سعادتمندان تأسي كنند و اين شب را به عبادت و تلاوت قرآن وگريه و اندوه احياء دارند. علماي بزرگ شيعه براي اين شب دعا و نمازهاي بسيار و با فضيلت هاي بسيار نقل كرده اند از جمله چهار ركعت نماز است در هر ركعت بعد از حمد، پنجاه مرتبه سوره توحيد و بعد از نماز فرموده اند ذكر خدا بسيار كند و صلوات بفرستد بر رسول خدا صلي الله عليه و آله و لعن كند بر دشمنان ايشان آنچه مي تواند . در فضيلت احياي اين شب روايت كرده كه مثل آن است كه عبادت كرده باشد خدا را به عبادت جميع ملائكه و اگر كسي را توفيق شامل حال شود و در اين شب در كربلا باشد و زيارت امام حسين عليه السلام  كند و نزد آن جناب بيتوته نمايد تا صبح ، خدا او را محشور فرمايد در جمله شهداء و ملطغ به خون سيدالشهداء عليه السلام .

روز عاشوراء – دهم محرم سال 61 - :

                روز شهادت امام حسين عليه السلام  است . و در اين روز در كربلا در وقت صباح حضرت امام حسين عليه السلام دست به دعا برداشت و گفت : اَلّلهم اَنْتَ ثِقَتي في كلِّ كَرْبٍ وَ اَنت رجائي في كُلِّ شدَّهٍ الخ   پس صف آرايـي لشگر خود نمود و امر فرمود تا آتش در هيزم هاي خندق زدند كه آن خندق آتش ، حاجب باشد از رفتن لشگر عمر سعد به جانب خيمه هاي زنان . از آن طرف عمر سعد نيز صفوف لشگر خود را آراست . در آن زمان ، حضرت سوار بر شتري شد و مابين دو لشگر ايستاد و اهل عراق را ندا كرد و بعد از حمد و صلوات ، نسب خود را اظهار نمود و بيان فرمود كه آيا شما نيستيد كه نامه هاي متواتر به من نوشتيد و مرا بدينجا دعوت كرديد ؟ الحال چه شده ؟ آيا من كسي را كشته ام يا كسي را آسيبي زده ام يا مالي برده ام ؟ براي چه براي كشتن من جمع شده ايد ؟

                عمر سعد تيري به چله كمان گذاشت و با لشگر خود گفت كه شهادت دهيد نزد امير كه من بودم اول كسي كه تير به جانب حسين افكند . همينكه آن تير را افكند ، لشگر او نيز سيدالشهداء را تير باران كردند .

                حضرت فرمود به اصحاب خود كه خدا رحمت كند شما ها را ، مهيا شويد مرگي را كه چاره نداريد و در همان ساعت جماعتي از اصحاب آنجناب شهيد شدند و پيوسته يك يك به ميدان رفتند و شهيد شدند تا وقت ظهر شد . ابوثمامه عرض كرد وقت نماز است مي خواهم يك نمازي ديگر با شما به جا آورم . از لشگر عمر سعد مهلت نماز خواستند . آن كافران بي حيا ، مهلت ندادند. لاجرم زهيربن قين و سعيد بن عبدالله خود را سپر آن جناب كردند و هر تير و نيزه كه وارد مي شد بر بدن خود مي خريدند تا آن جناب نماز خود را تمام كرد .

                بالجمله ، يك يك اصحاب به ميدان رفتند و شهيد شدند تا نوبت به جوانان هاشمي رسيد. ايشان نيز يك يك، به جهاد رفتند و به نحوي جهاد كردند و شهيد شدند كه از تصور حالشان جگرها آتش مي گيرد .

                جناب علي اكبر چون خواست به ميدان برود، پدر نگاه مايوسانه به قامت او كرد، گريه او را فرو گرفت و كلمات معروفه اللهم اشهد علي هولاء القوم را فرمود . علي اكبر چون به ميدان رفت و جنگ كرد و تشنگي در او خيلي تاثير كـرد ،  برگشت نزد پدر و گفت :  اي پدر عطش مرا مي كشد و سنگيني آهن مرا بي تاب كرده . خدا داند كه در اين حال چه بر آن پدر مهربان گذشت كه آب نداشت كه جگر تفته فرزندش را خنك كند . لاجرم سخت بگريست و علي اكبر به ميدان برگشت و جهاد كرد تا او را شهيد كردند . همينكه پدر بالاي سر او آمد و آن بدن پاره پاره و صورت شبيه رسولخدا صلي الله عليه و اله را به خون و غبار آلوده ديد ، صورت به آن صورت نهاد و فرمود :      قَتَلَ الله قوماً قَتَلوك ما اَجرَئَهُم عَلَي الرَحمن وَ عَلي اَنتَهاكَ حُرمة الرسول عَلَي الدُنيا بَعدكَ العَفا       و همچنين ملاحظه نمود شهادت قاسم و واقعه قطع شدن دستهاي جناب ابوالفضل و كيفيت شهادت آن مظلوم و ساير شهداء .

بالاتر از همه تذكر شهادت آن طفل شيرخوار است نمي دانم كه سيد مظلومان چه حالي داشته آنوقتي كه آن طفل را به آن جناب دادند كه آبي از براي او بگيرد ، عوض آنكه آن قوم بي حيا آن طفل را آب دهند تيري به گلوي نازك او زدند كه آن طفل در دست پدر جان داد .

و تأمل كن در حال عبدالله بن الحسن ، آن هنگامي كه عموي خود را در قتلگاه ميان لشگر دشمن تنها ديد  . از خيمه نزد آن جناب دويد ، وقتي رسيد كه ظالمي شمشير بلند كرده بود كه به آن حضرت زند . عبدالله گفت واي برتو ، اي فرزند ناپاك مي خواهي عموي مرا بكشي . پس دست خود را سپركرد . شمشير دست مقدس او را قطع كرد و به پوست آويزان شد. پس آن مظلوم ناله اش بلند شد كه اي مادر ، حضرت او را در دامن گرفت و اورا تسلي مي داد كه حرمله او را تيري بزد و شهيد كرد .

ملاحظه كن و كيفيت شهادت خود آن مظلوم را ببين كه چه گذشته بر آن حضرت و بر اهل بيت او . خصوص آن وقتي كه به جهت وداع ايشان به حرم آمد و آن ها را صدا زد و با يك يك آن ها وداع كرد و امر به صبر فرمود و آن لباس كهنه را طلبيد و در زير جامه هاي خود پوشيد و به ميدان رفت و رجز خواند و باآن حال تشنگي و داغ هاي كمر شكن كه آن حضرت ديده بود چه نوع مبارزت و شجاعتي از آن حضرت ظاهر شد تا آنكه پيشاني مقدسش را شكستند. جامه بلند كرد كه خون از چهره پاك نمايد ، تير زهرآلود سه شعبه به قلب مباركش رسيد ، همينكه آن تير را از پشت بيرون كشيد ، مانند ناودان خون از آن جاري شد . حضرت دست ها را از آن پر مي كرد و به جانب آسمان مي ريخت و هم به سر و صورت خويش مي ماليد .

در اين وقت به واسطه آن زخم و زخم هاي فراوان ديگر كه بر بدنش بود ضعف و ناتواني عارض آن جناب شد ، از كارزار ايستاد . مالك بن يسر به جانب آن جناب روان شد و ناسزا گفت و شمشيري بر سر مباركش زد كه كلاه زير عمامه آن حضرت مملو از خون شد و صالح بن وهب بر پهلوي مباركش زد كه از اسب بر روي زمين افتاد .

جناب زينب چون اين بديد ، ازخيمه بيرون دويد و فرياد برداشت وا اخاه وا سيداه وا اهل بيتاه . اي كاش آسمان خراب مي شد و برزمين مي افتاد و كاش كوه ها از هم مي پاشيد و به عمر سعد فرمود : اي عمر !  ابوعبدالله را مي كشند و تو او را نظاره مي كني . آن ملعون جواب نگفت .

زينب با لشگر فرمود : واي برشما مگر ميان شما يك نفر مسلمان نيست . احدي جواب نداد و بالجمله شمر لشگر را ندا كرد كه مادر بر شماها بگريد چه انتظار مي بريد . چرا كار حسين را تمام نمي كنيد . پس همگي بر آن حضرت از هر سو حمله كردند .

حصين بن نمير تيري بر دهان مقدسش زد و ابو ايوب غنوي تيري بر حلقوم شريفش زد و زرعه بن شريك ضربتي بر شانه چپش زد و سنان بن انس نيزه برگلوي مباركش فروبرد و تيري بر نحر شريف آن مظلوم زد .

پس آن جناب را شهيد كردند  به نحوي كه ذكرش را شايسته نمي دانم . پس از آن بدن مقدسش را برهنه كردند و لشگر به خيام محترمش ريختند و آنچه در خيمه ها بود ، بردند و زن هاي داغديده را بيازردند . زن ها ناله ها شان بلند شد . عمر سعد به جانب خيام آمد ، زن ها نزديك او جمع شدند و چنان صيحه كشيدند و گريستند كه ابن سعد به حال آن ها رقت كرد. فرياد زد كه كسي متعرض ايشان نشود . زن ها خواهش لباس هاي ربوده خود را نمودند . عمر سعد حكم كرد آن ها را رد كنند . لكن كسي بر ايشان رد نكرد و اين واقعه مفصل است و اگر گسي بخواهد به كتاب ها مراجعه نمايد .

من از تحرير اين غم نا توانم                                                                   كه تحريرش زده آتش به جانم

اعمال روز عاشوراء :

                شيخ طوسي روايت كرده است از عبدالله بن سنان كه گفت : من در روز عاشوراء به خدمت حضرت امام جعفرصادق عليه السلام  رفتم ديدم رنگ مباركش متغير و آثار حزن و اندوه از روي شريفش ظاهراست ومانند مرواريد آب از ديده هاي مباركش مي ريزد. گفتم: يابن رسول الله سبب گريه شمار چيست؟ هرگزديده شما گريان مباد . فرمود : مگر غافلي كه امروز چه روزيست؟ مگر نمي داني كه در مثل اين روز ، جد من حسين ، شهيد شده است . و فرمود در مثل اين روز در اين وقت جنگ از آل رسول منقضي شد و سي نفر از ايشان با دوستان ايشان بر زمين افتاده بودند كه هر يك از ايشان اگر در زمان حضرت رسول صلي الله عليه و اله فوت مي شد آن حضرت صاحب عزاي او بود . پس حضرت آن قدر گريست كه محاسن شريفش تر شد .

                شايسته است كه شيعيان در اين روز امساك كنند از خوردن و آشاميدن بي آنكه نيت روزه كنند و در آخر روز ، بعد از عصر افطاركنند به غذاييكه اهل مصيبت مي خورند مثل ماست يا شير و امثال آن ها ، نه مثل غذاهاي لذيذه و فرموده اند كه به قدر كمي تربت تناول كنند . و نيز شايسته است كه شيعيان جامه هاي پاكيزه بپوشند و بند ها را بگشايند و آستين ها را بالا كنند به شكل صاحبان مصيبت. و شايسته است كه  در اين روز مشغول كاري از كارهاي دنيا نشوند و از براي خانه‌خودچيزي‌ذخيره‌نكنندومشغول‌نوحه‌ومصيبت‌باشندومجالس‌عزاي حضرت امام حسين عليه السلام  را اقامه نمايندوبه ماتم اشتغال نمايند چنانكه درماتم عزيز ترين اولاد و اقارب خوداشتغـال مي نمايند و زيارت كنند حضرت سيدالشهداء عليه السلام را به زيارت عاشوراء و سعي كنند بر نفرين و لعن بر قاتلان آن حضرت و به يكديگر تسليت بگويند .

در اواخر روز عاشوراء ، سزاوار است كه ياد آوري از حال حرم امام حسين عليه السلام  و دختران و اطفال آن حضرت كه در اين وقت در كربلا اسير اعدا و مشغول به حزن و گريه بودند و مصيبت هايي بر ايشان گذشته كه در خاطر هيچ آفريده اي خطور نكند و قلم را تاب نوشتن نباشد. پس برخيزي و سلام كني بر رسولخدا وعلي مرتضي و فاطمه زهرا و حسن مجتبي و ساير امامان از ذريه سيدالشهداء عليهم السلام و ايشان را تعزيت گويي بر اين مصائب عظيمه با قلب محزون و چشم گريان و دعايي داردد كه در كتاب هاي دعا نوشته شده است هر كه بخواهد مراجعه نمايد و خواندن هزار مرتبه سوره توحيد در اين روز فضيلت دارد .

دعا هاي امام حسين عليه السلام  در روز عاشوراء :

وبدان‌كه‌سه‌دعانقل‌شده‌كه‌حضرت‌امام‌حسين‌عليه‌السلام‌هرسه‌رادرروزعاشوراء خوانده اند:

اول – دعايي است كه در وقت صبح عاشوراء خواند ، دست به درگاه الهي بلند كرد و گفت اللهم انت ثقتي في كل كرب    الخ

دوم – دعايي است كه تعليم امام زين العابدين عليه السلام  فرمود در آن روز در وقتي كه آن حضرت را در برگرفت و خون ها در بدن مباركش جوش مي خورد و فرمود : اي پسر حفظ كن از من دعايي را كه تعليم فرمود آن را به من فاطمه و تعليم فرمود به او رسول خدا و تعليم نمود به او جبرئيل از براي حاجت و مهم و اندوه و بلاهاي سخت كه نازل مي شود و امر دشوار و فرمود بگو :

بحق يس و القران الحكيم و بحق طه و القران العظيم يا من يقدر علي حوائج السائلين يا من يعلم ما في الضمير يا منفّس عن المكروبين يا مفّرج عن المغمومين يا راحم الشيخ الكبير با رازق الطفل الصَّغير يا من لايحتـاج الي التفسير صلي علي محمد و ال محمد و افعل بي ( حاجات ذكرشود )

سوم – دعاي  انت المتعالي المكان    الخ    است كه آخر دعاي آن حضرت بوده .

سابقه عزاداري و نوحه گري شيعيان در عزاي امام حسين عليه السلام :

در روز دهم محرم سال 352 معز الدوله ديلمي مردم بغداد را امر كرد كه دكان ها و بازار ها را ببندند و طباخين طبخ نكنند و قبه هايي در بازار ها نصب كنند . پس زن ها با موهاي آشفته بيرون شدند و لطمه بر صورت زدند و اقامه ماتم براي جناب حسين بن علي عليه السلام  نمودند . و اين اول روزي بود كه نوحه گري شد براي آن حضرت در بغداد .

بنابراين حرف كساني كه مي گويند عزاداري از زمان صفويه مرسوم شده است ناسزا است زيرا اين واقعه يك نمونه از عزاداري ها است كه در سال 352 و 555  سال قبل از شروع سلطنت سلسله صفويه بوده است .

وقايع بعد از عاشوراء :

چون روز عاشوراء عمرسعد از كار قتل امام حسين عليه السلام  پرداخت سر مبارك آن حضرت را به خولي و حميدبن مسلم سپرد و در همان روز عاشوراء ايشان را به نزد ابن زياد روانه كرد و بقيه سرها را نيز در ميان قبايل پخش كرد تا به نزد ابن زياد روانه كرد و بقيه سرها را نيز درميان قبايل پخش كرد تا به نزد ابن زياد برند و به سوي او تقرب جويند .

خولي به تعجيل تمام حركت كرد ، شب يازدهم به كوفه وارد شد ، چون در آن وقت شب ، ملاقات ابن زياد ممكن نبود لاجرم به خانه خود رفت و سر پسر پيغمبر را در زير اجانه جاي داد . از آن طرف عمر سعد شب يازدهم را در كربلا بماند و روز يازدهم تا وقت ظهر نيز در كربلا اقامت كرد و بركشتگان سپاه خود نماز گذاشت و همگي را به خاك سپرد و چون روز از نيمه بگذشت ، امر كرد كه دختران پيغمبر را بر شتران بي وطأ سوار كردند و ايشان را چون اسيران روان داشتند . چون ايشان را به قتلگاه عبور دادند زن ها را كه نظر بر جسد امام حسين و كشتگان افتاد ، بر صورت زدند و صدا به صيحه و گريه برداشتند .

در حديث معتبر است كه حضرت سجاد فرمود همانا چون روز عاشوراء رسيد به ما آنچه رسيد از مصيبت هاي عظيم و كشته گرديد پدرم و كساني كه با او بودند از اولاد و برادران و ساير اهل بيت او، پس حرم محترم و زنان مكرم آن حضرت را برشتران سوار كردند براي رفتن به جانب كوفه ، پس من نظر كردم به سوي پدر و ساير اهل بيت او كه در خاك و خون آغشته گشته و بدن هاي طاهرة ايشان بر روي زمين است و كسي متوجه دفن ايشان نشده ، سخت برمن گران آمد و سينه من تنگي گرفت و حــالتـي مرا عارض شد كه مي خواست جان از تن من پرواز كند . عمه ام – زينب كبري – چون مرا بدين حال ديد پرسيد اين چه حالت است كه در تو مي بينم اي يادگار جد و پدر و برادر من ! مي نگرم ترا كه مي خواهي جان تسليم كني . گفتم : اي عمه چگونه اضطراب نداشته باشم و حال آنكه مي بينم سيد و آقاي خود و برادران و عمو ها و عموزادگان و اهل و عشيرت خود را كه آغشته به خون در اين بيابان افتاده اند و تن ايشان عريان و بي كفن است و هيچكس بر دفن ايشان نمي پردازد و بشري متوجه ايشان نمي گردد ، گويا ايشان را مسلمان نمي دانند . عمه ام گفت : از آنچه مي بيني دلگران مباش . به خدا قسم كه اين عهدي بود از رسول خدا به سوي جد و پدر و عموي تو صلوات الله علهيم اجمعين و رسول خدا مصائب هريك را به ايشان خبرداد و به تحقيق كه حق تعالي در اين امت پيمان گرفته از جماعتي كه فراعنة زمين ايشان را نمي شناسند لكن در نزد آسمان ها معروفند كه ايشان اين اعضاي متفرقه و جسد هاي در خون طپيده را جمع كنند و دفن نمايند و در ارض طف بر قبر پدرت سيدالشهداء علامتي نصب كنند كه اثر آن هرگز برطرف نشود و به مرور ايام محو و نابود نگردد و هر چند كه سلاطين كفره و اعوان ظلمه در محو آثارآن سعي و كوشش نمايند ظهورش زياده گردد و رفعت و علوش بالا تر خواهد گرفت.

دشمنت كشت ولي نور تو خاموش نگشت                                                         آري آن جلوه كه فاني نشود نور خداست

 

 

 

[ Home ] [ Feedback ] [ Contents ] [ Search ]

Copyright © 2001 Amuzesh
Hosted By Ru Servers Co.